| ||
|
سلام دوستان ببخشید دیر آپدیت کردم آخه خدمت بودم تازه تموم شده داشتم تو اینترنت چرخی میز دم یه دل نوشته دیده خیلی قشنگ بود تقدیم می کنم به کسی که دوستش دارم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید ادامه مطلب ادامه فصل 9 رمان در حصرت آغوش تو پایان ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 9 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو ادامه فصل 8 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 8 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 7 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 6 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 4 ادامه مطلب رمان در حصرت آغوش تو فصل 3 ادامه مطلب رمان در حسرت آغوش تو فصل 1 ادامه مطلب رمان دختر خاله قسمت 2 ادامه مطلب رمان دختر خاله فصل 1 ادامه مطلب رمان کلبه عشق فصل 8 ادامه مطلب رمان کلبه عشق فصل7 ادامه مطلب رمان کلبه عشق فصل 6 ادامه مطلب رمان کلبه عشق قسمت 5 ادامه مطلب رمان کلبه عشق قسمت 3 ادامه مطلب رمان کلبه عشق قسمت2 ادامه مطلب قسمت اول ادامه مطلب دوستان سلام داشتم تو اینترنت گشت میزدم یه داستانو دیدم ن خیلی دوست داشتم گفتم بزارم شاید شما هم خوشتون بیاد فقط نظر یادتون نره ادامه مطلب داستان کوتاه شماره 1 : مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!! ادامه مطلب داستان عشق واقعی ادامه مطلب شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:”عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!” سلام دوستان خوبم یه داستان گذاشتم که می دونم قبلا خوندید ولی قشنگه پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. |
|
[ طراحي : قالب تم پارس ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] |